با گرمی تن تو سوختنم آرزوست

هم عطر ناب لحظه های تو بودنم آرزوست

لحظه لحظه همه ی وجودم در انتظار تو

در پیش چشم مهربان تو  نازم آرزوست

...

تو را آغوش میگیرم

تو خوابیدی منو اینبار میبینی کنارت، بدون اشک بدون آه می لرزم فقط

باد های رفتن و افسوس از کنار درز باز و کهنه ی در می خزند آروم

ناله میزد در که میری

دست جسمت سرد بود اما نگاهت مثل هر بار توی چشمم خیره و می خواستی نازم کنی

نا خواسته از درز کهنه رد شدی

تنها ترم کردی

 تو هر بار بوی عطر و مهر میدادی ولی این بار....

تو بوی مرده میدادی

تکرار

شمردن های من پایان ندارد

لحظه های تلخ این تنهایی من

فکر کردن    فکر کردن

خواب و بیداری و تکرار

نه نمی آیی...

رسیدن کجاست؟

نا خواسته بود همه ی آنچه را که آهسته برایت زمزمه می کردم

از بس دلم برای یک لحظه بودن تنگ شده بود

هی گفتم ای کاش

هی گفتم ای کاش

پس رسیدن کجاست؟

کجای زندگی گیر کردم که هر چه زور میزنم فقط میبینم لباسم پاره تر شده ؟

همه رسیدند و گفتند پس کی می رسیم؟

شاید منم رسیدم ولی چون نیست نرسیدم...

...

نشسته بودم کنار جاده ای که تو از آن می گذشتی

لحظه ای چشمانم خشک نبود و همیشه کنار روز های بودنت شمعی روشن کردم

تا شاید میان تاریکی لحظه ای به چشمانت گیرا باشم.

دل خوش کردم به هر صدای گنگی که برایم تو را یاد آوری می کرد ...